...به کجا؟چرا شتابان؟!!!!!
در همین نزدیکی ست....
چشمهای تو قهوه ترک است ابروانت هوای کردستان خندههایت کلوچه فومن، گریههای تو چای لاهیجان ساحل انزلی ست چشمانت موجها آبروت را بردند تن داغ تو ماسه دریاست توی گرمای ظهر تابستان ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله مایی مرد همسایه شما دزد است شاخهات را برای من بتکان مثل اخبار تازه میمانی که به چشم کسی نیامدهای نکند ناگهان یکی برسد برساند تو را به گوش جهان خبر قتلعام آدمها صبح یک روز در مزارشریف خبر یک تصادف خونین عصر یک روز جاده تهران خبر دستگیری صدام مثل یک انفجار در بغداد خبر دستگیری یک صرب توی شبه جزیره بالکان مستی و میروی به جانب چپ مستی و میروی به جانب راست گاه مثل مقالهای در شرق گاه چون سرمقاله کیهان ماه مرداد بیتو میگذرد حیف این هفت تیر خالی نیست من خودم پیش پیش میمیرم دیگر اینقدر ماشه را نچکان شاعرجوان و خوش ذوق گیلانی:آرش علیزاده دوستت دارم نه به اندازه دیروز و نه به اندازه فردا برای همین امروز که خوبی و مهربانی و صبوری عاشقانه ات مملو از حس خوب خوشبختی ام می کند... تو به من خندیدی و نمی دانستی من به تو خندیدم به سلامتی اونایی که تو این هوای دونفره با تنهاییشون قدم میزنن... به سلامتیه دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.... چون یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم.....! به سلامتی همه ی اونایی که ما رو همین جوری که هستیم دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن... به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست به سلامتی فیل نه به خاطر خرطوم درازش به خاطر اینکه کف پاش صافه از سربازی معافه به سلامتی اون باجه تلفنی که تو بارون میرفتی زیر سقفش..یه دونه دوزاری مینداختی توش..یه ساعت حرف میزدی..آخرشم پولتو پس میداد به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره ولی یه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم وآدمو سرویس کرده اگر قرار بود همه ى ما دوباره روى زمین بیایم دوست داشتى با تو چه نسبتى داشته باشم؟ سلام دوستای خوبم... بعضی از شما عزیزان خبر دارید بعضی هم الان متوجه می شید که بنده سر سوزن ذوقی در عالم شعر و شاعری نصیبم شده ازاین لحظه دل رو به دریا زدم و می خوام بعضی اشعارم رو بذارم تو وبلاگ و نظر شما خوبان رو بدونم.... درسکوتم حرفهایم خفته اند در نگاهم نیز یک دنیا سکوت مات و مبهوتم ولی مانند آب صاف و شفاف و زلال پر غرور من غرور و ناز هایم از تو اند ناله های من ز ناوکهای تو ای نگاهت بهترین قصه ها چشم هایم را گران دادم به تو این نگه های پر از راز و ثنا در سکوت حرفهای ناب تو مهر خاموشی به لب داری ولی چمشهایت انتهای صحبت اند انتهای صحبتی اما بدان در سکوتم حرفهایم مال تو نوروزی:پاییز 80 بی تعارف نظر بزارین ممنون... علیرضا بدیع: شاعر جوان و توانایی که من واقعا غزلیاتش رو دوست دارم!!! بخونید به احتمال زیاد با من هم نظر خواهید بود!!! یاهو مرا آزاد کن از بند جمبل های رویارو که خلقم تنگ شد از مکر این عفریته ی جادو *** شبی آیینه ام تب کرد و از خود دختری زایید به دوشش خرقه و بر سر کلاه و در کف اش جارو به ابجد خالکوبی کرده نامم را به بازویش دعاجادوی از ما بهتران را بسته بر گیسو چهل شب در اتاقم ورد خواند و پیشگویی کرد که: ما آینده ی محتوم هم هستیم.. یا من هو! شبی در خواب دیدم صورتک از چهره اش افتاد دو چشمش کاسه ی خون بود و ده انگشت او چاقو همین که پا شدم، بر شانه ام یک تار مو دیدم یقین کردم اسیرم کرده در آن برج بی بارو اگر که شیشه ی عمرم ترک برداشت، حرفی نیست غرورم خرد شد در دست این جادوگر بدخو به حالم یار می گرید اگر اغیار می خندند ندارم هیچ همراهی نه در آن سو، نه در این سو به رویم باز کن درهای قصر قصه را راوی! ازین پس یا من این جا نقش بازی می کنم یا او... علیرضا بدیع. 5 مهر 90 یه سلام پر از حس های خوب به شما دوستان گلم ویه دوستون دارم به پهنای افق پر امید زندگی این روزها که پر حس روزهای نو و جدید واسه من و علی خوبه منه ، آرزو میکنم باغچه سرسبز دلاتون همیشه پر بار باشه و لبهای قشنگتون همیشه به خنده باز بشه!! ببخشید که دیر آپ شدم یه گرفتاری خوب داشتم من و علی عزیز به کلبه آرزوهای خودمون کوچ کردیم و زندگی مشترکمون با توکل به خدای مهربون آغاز شد... بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم من و تویی که چنان مثل شیشه شفّافیم برای رویش یک شعر عاشقانه ی محض بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

![]()
![]()
خدایا همیشه سلامتش بدار او همسفر خوب من است....![]()


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و تورفتی و هنوزم سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت








بیا دوباره در اینباره اشتباه کنیم
من و تو ایم که تنها گناهمان عشق است
عجب گناه قشنگی، بیا گناه کنیم
تمام دفترمان را غزل غزل با عشق
کنار نامه ی اعمالمان سیاه کنیم
که روشن است اگر توی سینه آه کنیم
عزیز من! به زمین و زمانه مدیونیم
اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم
بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا
بساط یک غزل تازه روبه راه کنیم
| Design By : shotSkin.com |





